پیروزی در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست، برخیز تا بگریند. . . 
| *| نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390 و ساعت 16:12 توسط ناهید اهری | | ای خدا دوستت دارم
به هرزبانی می توان گفت خدایا دوستت دارم حتی ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper که update می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می گذارد هر جایی که می خواهم Invisibel بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه، undo کردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آن من را install کرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو کارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که ....
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش را مخفی نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم :
خدا یا دوستت دارم ....
| *| نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390 و ساعت 20:34 توسط ناهید اهری | | مجنون يك شبي مجنون نمازش را شكست
بي وضو در كوچه ليلا نشست
گفت يارب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي؟
خسته ام زين عشق، دل خونم مكن
من كه مجنونم، تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو، من نيستم
گفت اي ديوانه، ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي | *| نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389 و ساعت 17:16 توسط ناهید اهری | | درپی عشق شدم تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم دیدم او مادر بود دیدم او در دل عطر دیدم او در تن گل دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم دیدم او درپرش نبض سحر دیدم او درتپش قلب چمن دیدم او لحظهء روئیدن باغ از دل سبزترین فصل بهار لحظهء پر زدن پروانه در چمنزار دل انگیزترین زیبایی بلکه او درهمهء زیبایی بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی همه جا پیدا بود همه جا پیدا بود
 | *| نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389 و ساعت 21:31 توسط ناهید اهری | | گریه کن گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه غروره مرحم این راه دوره سر بده آواز حق حق خالی کن دلی که تنگه گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه بزار پروانه احساس دلتو بغل بگیره بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه | *| نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد1389 و ساعت 21:4 توسط ناهید اهری | | بهشت یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدارنامتناسب جهنم است
هردم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است | *| نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت1389 و ساعت 21:51 توسط ناهید اهری | | خداحافظ | *| نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1388 و ساعت 11:41 توسط ناهید اهری | | خنده تلخ خنده ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دلی بد تنگ می شه تو گریه هم کم می یاره یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم می یاره | *| نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388 و ساعت 19:38 توسط ناهید اهری | | منتظر پر از عطشم، مرا تو دريايي کن سرشار از احساس و تماشايي کن هر چند که ما بديم و پيمان شکنيم اي خوب بيا دوباره آقايي کن
| *| نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388 و ساعت 20:11 توسط ناهید اهری | | تقدیر پروردگارا:
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را تو دیر میخواهی زودنخواهم
و هرچه را تو زود می خواهی دیر نخواهم
| *| نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 10:45 توسط ناهید اهری | | تسلیم خدایا این قلبم تسلیم تو
| *| نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 13:11 توسط ناهید اهری | | باران دلش گرفته،گویی بغض سنگین راه گلویش را بسته در آینه به چشمهایش نگاه می کند، خسته اند، سرخ شده اند با خود می گوید: من که گریه نکرده ام، این سرخی از چیست؟ از خانه خارج می شود رفته رفته چشمهایش تار می شوندو بعد از گوشه ی چشمش قطره های اشک روی گونه هایش می غلتند.
خاطراتش را مرور می کند به یاد، عزیزش که رفت و تنهایش گذاشت دوباره، اشک می ریزد! آن روز را به یاد می آورد، روزی که دست در دست دلبرش در زیر سایه ی خورشید باهم عهد بستند که هرگز جدا نشوند می خندد، یک لبخند بلند و قهقهه ای مستانه و بعد می گوید چه بی عار شده ای می خندی، زمزمه ای می کند خندهی تلخ من از گریه ی تو تلخ تر است.
یاد آن دستهای نوازشگرش و آن چشمهای پرفروغش، آتش در دلش بپا می کند و خرمن خاطراتش در میان آتش او را دلتنگ تر!
همچنان دل گرفته است بغضش نترکیده، فقط چند قطره بی آنکه بداند و بخواهد افتادند و خبر از داغ سنگینی از دلش دادند و یک نور و صدای مهیب... بالاخره باران شروع شد.!
| *| نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت 13:10 توسط ناهید اهری | | اینو یکی از بچه ها برام لطفا کردن نوشتن و طراحی کردن
باور عشق برای ناهید
دل من عشق تو را باور کرد
باتو من می آیم
با تو من می مانم
با تو تا دور ترین نقطه ی کور...
با تو تا تاریکی، تا مرگ
دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی
یا به عشقی گذرا دل بندی
یا که در اندیشه ی پایان باشی
تو چرا میترسی من که زنجیر صداقتها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!
تو بیا با من باش...
توبیا عشق مرا باور کن...

| *| نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 20:16 توسط ناهید اهری | | تقدیم به بامرامها 
امروز بهاي هر قطره باران را مي دانم
بهاي يك دل گرفته و يك قلب شكسته
نه از دست زمانه بلكه ازدست بازيهاي كودكانه
دخترك پشت پنجره مي انديشد
كاش اصلا باران نباريده بود
تا شايد دل پرنده هاي كوچك حيات خانه مان
ازبي كاشانه اي نلرزيده بود
بهاي هر قطره باران، يك عمر حسرت روزهاي قبل باران
| *| نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 15:58 توسط ناهید اهری | | غزل زیبایی غزل زیباییم. چشمان تو امنیتی است برای من
که از همهمه ی یادها و خاطره های تلخ و سرد دیروز گریخته ام با کوله باری از غم و اندوه بر دوشی از این زندگی سخت.
لرزان اما پویان به من بگو همیشه سبز خواهی ماند و کوله بار امیدت را با من یکی خواهی کرد.
   | *| نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 10:39 توسط ناهید اهری | | عاشقی قبیله خران

خري آمد به سوي مادر خويش ******** بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش برو امشب برايم خواستگاري اگر تو بچه ات را دوست داری ****** خر مادر بگفتا : اي پسر جان ******** تورا من دوست دارم بهتر از جان******** ز بين اين همه خرهاي خوشگل******** يكي را كن نشان چون نيست مشگل***** خرك از شادماني جفتكي زد ******** كمي عرعر نمودو پشتكي زد****** بگفت : مادر به قربان نگاهت ******* به قربان دوچشمان سياهت****** خر همسايه راعاشق شدم من******** به زيبايي نباشد مثل او زن*********بگفت:مادر برو پالان به تن كن ******** برو اكنون بزرگان را خبر كن******* به آداب و رسومات زمانه ******** شدند داخل به رسم عاقلانه ****دوتا پالان خريدند پاي عقدش ******** يه افسار طلا با پول نقدش *****خريداري نمودند يك طويله ******** همانطوري كه رسم است درقبيله *****خر دانا كلام خود گشاييد ******** وصال عقد ايشان را نماييد ******دوشيزه خر خانم آيا رضائي ******** به عقد اين خر خوشتيپ در آيي****** يكي از حاضرين گفتا به خنده ********عروس خانم به گل چيدن برفته***** براي بار سوم خر بپرسيد ********كه خر خانم سرش يكباره جنبيد***** خران عرعر كنان شادي نمودند******** به يونجه كام خود شيرين نمودند *****به اميد خوشي و شادماني | *| نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 10:38 توسط ناهید اهری | | به تو می آموزم به تو می آموزم
(الف) ایمان را
تا که روحت با آن نور و صیقل یابد
به تو می آموزم
که چطور
فعل مجهول(( ستمها شده است))
فاعلش معلوم است
بشناسش. که ستمکش نشوی
باستم هیچ مساز
با ستمگر بستیز
به تو می آموزم
که اگر ما همه یک تن بشویم
یک تن تنهانیست
که ستمدیده شود
به تو می آموزم
هر کجا سخنی از زور و زر است
حرف ربط آنجا نیست
به تو می آموزم
که گذشت آن زمانها که کلام
کنج زندان دهان من و تو می پوسید
حرف را باید زد
به زبان همه کس
به تو می آموزم
که چطور
بر رخ اطلس انسانیت
رنگها بی مفهوم
مرزها بی معنی است
و تو هم در تاریخ
جای پایی داری
به تو می آموزم
که چطور
عشق را در دل خود ضرب کنی
و سپس بر همگان تقسیمش
و چطور
نامساوی ها را
به تساوی بکشی
به تو می آموزم
لحظه های گذراندن هستی
چه بهایی دارند
هر زمان گلبرگی
از گل عمر من و تو به زمین می افتد
پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه کنیم
نوگلم. فرزندم
ای سراپا همه شوق
تو بخواه....
تو بپرس
تاکه تعریف کنم
بی نهایت را.
 | *| نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 9:20 توسط ناهید اهری | | خدایا فراموشم نکن 

سلام سيه مژگان پرناز
سلام سپيد اندام طناز
سلام مهربون پر از ناز
تواي بالاترين انگيزه عشق
تواي زيباترين افسونگر شهر
تواي بوياترين عطر جواني
تواي گويا ترين تفسير اندام
لبم بوسه جوي لب نوش توبست
در آغوش من بوي آغوش توست
به آن لحظه آشنائي قسم
به اندوه روز جدائي قسم
به عطر نفسهاي پاكت قسم
به دو ديده تابناك قسم
به آغوش عطر آفرينت قسم
به دو شانه مرمرينت قسم
چه بود بهارم خزان مباش
گريزنده از آشيانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش
چو بودي بهارم خزانم مباش | *| نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 19:26 توسط ناهید اهری | | خدایا کمکم کن بازعطر یاد تو در خاطره ی اتاقم پیچید!
باز مهربانی چشمهایت
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت
روحم را تا دورترین. لمس یادها برد!
به شب و روز قسم!
به تلولو امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حیاتم قسم!
نمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!
نمی توانم!
نمی توانم عطر یاد تو رااز چار فصل دلم پاک کنم!
نمی توانم! باورکن. نمی توانم!
این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم!
این همه روز را چگونه به تنهایی دوره کنم!
این همه شمع را با چه رنگی از امید. روشن نگه دارم!
این همه فصل را تابه کی. خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم
که کلمه ای حتی. از یاد نرود!
قصه ی این همه دلتنگی را.
با کدام قلم. برایت بنگارم؟
آخر برای تک تک واژه های بی قراریم.
قلمهارا طاقتی نیست!
به اندازه ی تمامی ابرهای دنیا.
دلم گرفته است!
به دیدار این دل غمگین بیا!
شانه هایت را برای این همه بارش . کم دارم.
 | *| نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 18:10 توسط ناهید اهری | | مسابقه ریحانه عشق با عرض سلام و عرض احترام خدمت شما دوست معزز، باستحضار میرسانیم وبلاگ حاج حميد برگزار مي کند .
«»«»« مسابقه فرهنگي ريحانه ی عشق همراه با جوايز متنوع »«»«»
دوستانی که مایلند تو این مسابقه شرکت کنند به آدرس لینک شده زیر مراجعه کنند.
فاطمي باشيد و فاطمي بدرخشيد.
http://hajhamid.com/reyhaneh/

| *| نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 10:21 توسط ناهید اهری | | قربونت برم خدا یک بار خدا در خواب چشمهایم را بوسید . من دست دور گردنش انداختم تا لبهایش را ببوسم. نگاهی به من کرد و گفت : عشقبازی موقوف. من پیشانی خدا رو بوسیدم خدا لبخندی زد و گفت: زیارت قبول.

اگه خواستین یه نگاهی هم به این نقاشی ها بندازین
http://chubak.blogfa.com/post-17.aspx | *| نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 13:14 توسط ناهید اهری | | هدیه تقديم به روشنك برادر زاده ام
اگر می بینی عاشق تو هستم. دیوانه تو هستم و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه های خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم می بینم و به یاد تو می باشم!
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم!
دستان مرا بگیرم. برلبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بیرم!
به خدادست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را می بینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوبار داشت باشی۱
عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست م یدارم. این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست!
همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است . و بدان که همه این دردسرها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!
این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد!
این قلب من تو را می خواهد و به جز تو هی چیز از من نمی خواهد ! نه خونی و نه نفسی و نه زندگی را می خواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد فقط تو را!
عزیزم دست خودم نیست . دست این قلب پرتوقع من است!

 | *| نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 18:17 توسط ناهید اهری | | دوباره دل هوای با تو بودن کرده دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشق تو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن....
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
واسه پیداکردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون
تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشمات رو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه . که دوباره چشم من تو رو ببینه... | *| نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 18:19 توسط ناهید اهری | | خدای مهربان اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی | *| نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 19:56 توسط ناهید اهری | | آدمک آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذ ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فکر بکن گریه چه زیباست بخند | *| نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 17:31 توسط ناهید اهری | | مه تابان به که گویم که تو منزلگاه چشمان منی
به که گویم تو نوازشگر دستان منی
به چه سازی بسرایم دل تنهایی تو را
به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی
گرچه پائیز نشد همدمو همسایه ی من
به که گویم که تو باران زمستان منی
همه رفتند از این شهرو دلم تنها ماند
به که گویم که تو عمریست که مهمان منی
گرچه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما
به که گویم که تو عمری مه تابان منی | *| نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 21:26 توسط ناهید اهری | | عید نوروز عید باستانی نوروز بر تمام کسانی که این روز خجسته را جشن
می گیرند،فرخنده و مبارک باد.
 | *| نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 17:28 توسط ناهید اهری | | پرکشید در قفس اسیر و تنها نشسته صاحبش آب و دانه ای می دهد و در قفس را باز می کند و او بر طبق عادت هر روزه از قفس می پرد و با پنجه های خسته و آفتاب ندیده اش محکم میله های قفس را می گیرد و بر بالای قفس شروع به نغمه خوانی می کند مشق هر روزه اش هست.به خیال آزادی پر و بال خود را به دست نسیم می سپارد و از این لحظه ها شاد و سرمست می شود چند شاخه انگور و چند حبه ی گیبلاس زینت بخش لحظه هایش است که همه برای ماندن او در این قفس آماده شده صاحبش دوست دارد اوهمیشه در آن قفس با اسم راحتی زندگی می کند!
گنجشکی آنجا کنار پنجره ایستاده. صاحب خانه به هوای آنکه با خود صحبت می کند می گوید چه پرنده ی آواره و بی خانه ای!
مرغ عشق می شنود اما هیچ نمی فهمد. او خود را درمیان پرندگان خوش آواز درجنگلی سر سبز می بیند و بعد عقابی که در تعقیب اوست. ناگاه متوجه گنجشک می شود او نیز می گوید چقدر آواره است. بی خانه و بی پناه و من در این قصربلورین چقدر خوشبخت !
لحظه ای بعد محو تماشای پر کشیدن و اوج گرفتن گنجشک در آسمان آبی به همراه دیگری!؟
چه لحظه ای شیرین گویی خواب می بیند. پرواز در اسمان ابی شروع می کند به پرزدن . پر می زند. پر می زند. پر می زند... نوای عشقی بگوش می رسد و دریک لحظه .
انگورها همه پخش زمینند. گیلاسهای افتاده بر زمین چون خون همه جا را رنگین کرده اند و بعد کسی گویی زمزمه می کند پیزی شبیه:
مرغ سحر ناله سرکن داغ مرا تازه تر کن
بلبل سر بسته به گنج قفس در آی نغمه آزادی نوع بشر سرای
گویی باز دختر همسایه گرفته و بعد تاک انگور افتاده بر دیوار همسایه نقش زمین می شودو صدای فریاد همه جا می پچد!
عاشق بود؟ دلیل پریدنش چه بود و هزاران لب که در این باغ شیشه ای. همه خبر از واقعه ای می دهند و گل پرپر شده ای که می رود تا از این خانه ی رها شده به امید لطف حق خانه ای دیگر بسازد نه روی آب در آسمان نزد مهتاب!
| *| نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 10:20 توسط ناهید اهری | | شب زفاف شب بود و پری ماه . در اتاق نشسته و به نقطه ی کور امید هایش چشم دوخته با خود می اندیشد که هیچ خبری نیست گویی قرار است تا ابد آرزویش را با خود بردوش کشد.
بی تاب شده خسته است صدایی آمد. نیم خیز می شود اما ترس تمام وجودش را در بر می گیرد. صدای پاهایش هنگام بلندشدن. هفت آسمان را به لرزه در آورد خودش بود. داشت می آمد. این بار ترس وصال وجودش را فرا گرفت نکند. در آغوش کشیدن عشق زیاده روی کند. قلبش تند تند می زند. آرام و قرار ندارد.
موهای بدنش که تا چند دقیقه پیش آرام بر وجودش آرمیده بودند همگی فریاد می زنند و به این سو و آن سو بی تابی می کند!
قدمهایش را می شمارد. وای برقها چرا رفت؟
خودش هست. این بار دیگر مطمئنم .باز آمده تا وجودم را بطلبد او تاریکی را همیشه دوست داشته حتما باز لبریز شده و کس را بهتر از من پذیرای خود نیافته . یک قدم .دو قدم ... دیگر صدایی نمی آید آرام . آرام . محکم دستگیره در پیچیده می شود و صدای بسته شدن در با صدای جاری شدن سیل روی دشت در هم می پیچد!
سروده (( گلستانزاده)) | *| نوشته شده در جمعه 14 دی1386 و ساعت 16:22 توسط ناهید اهری | | لحظه های دیدار از صبح که بیدار شده بی تاب است چند روز است که بی تاب است و عده دیدارد دارد و امروز همان روز است دوباره در آینه نگاهی به خود می اندازد . آراسته ی .آراسته است.
لباس سفیدش با کفش های بلورین و شال سفیدگویی همین امروز قرار است عروس شود ! مقابل آینه چرخی می زند و عشوه ای می کند بعد می گوید حتما به کام دل می رسم امروز؟
مدتها بود که وقت دیدار می خواست وصفش را شنیده بود می دانست که همیشه پیراهن سیاه از جنس ابریشم . با نخ ابریشم .دوخت بهترین خیاطها و طرحهایی از زرین بر تن می کند مراد با لباس سفید بی شک در کنارش بی نظیر خواهد بود.
لحظه ها از کنار هم می گذشتند صدای مرغ یاحق در گوشش طنین انداز شد و لبانش برای رسیدن به معشوق بی تاب تراز برای ذکر!
دیگر آماده . آماده بود
آرام چشمهایش را بست تا رسیدن به مقصد کمی آرام تر شود.
چه قصر زیبایی.
چه جمعیتی . بی تفاوت از کنار همگی شان می گذر با غرور قدم می گذارد
بیتا فقط مرا پسندیده و به میهمانیش فرا خوانده
اما.
برایش جالب است که همه سفید پوشیده اند با خود می گوید! لابد اینها نیز منتظر اجازه ورود هستد بعد قامتی راست کر و آرا و طمانینه وارد سرسرا شد . ستون های بلند با دیوارهای مرمرین چقدر زیبا بود.
جمعیت مقابلش چندان زیاد نبود و به راحتی توانست دور دستها را ببیند
سبحان الله . الله اکبر...
در یک لحظه زمین بود و پری ماه و سجده در مقابل معشوقه اش...!
نای بلند شدن نداشت به یادش آمد چقدر برای لحظه . لحظه شماری کرده بود و چه خواسته های که برای اجابتشان تمنای این حظه را می کشید.
اما.
تنها ذکرش . الهی توبه. توبه .العف. العف و طلب عفو مغفرت ...!
و چند ساعت بعد.
پری ماه با اتمام نماز نساء با معبودش عهدی ابدی بست و شد زائر خانه ی خدا!
سروده( الهام گلستانزاده) | *| نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 و ساعت 17:53 توسط ناهید اهری | | |